از کمک گرفتن ؛ توبه کردم !!
تا به حال پيش آمده از يکی ( با اين اميد که همفکری کند و کمکتان باشد ) کمک بخواهيد ؛ يا اينکه يک نفر را در کارهايتان سهيم کنيد ؟
کارها خوب پیش می رود . کمکتان می کند ؛ اظهار نظر ؛ تشویق و تشویق .
درست وقتی که به کارتان اعتماد پیدا کردید ( و این اعتماد بخاطر اوست ) بر سر يک اختلاف نظر کوچک يا شايد هم يک سوء تفاهم تمام کارهايی که تا پيشتر بخاطرش تشويقتان می کرد ؛ بنظرش احمقانه و لوس بيايند ؟
--
امشب دقيقا همان کسی که مشوق وبلاگ نویسی من بود ؛ حســــــــــــــــابی زد تو ذوقم .
تا ديشب نوشته های من هماهنگ بودند ؛ امشب تکراری .
تا ديشب کلمه به کلمه شان را تفسير می کرد ؛ و از غروب امروز ديگر حوصله شان را ندارد .
--
اظهار نظرها ؛ حمایت ها ؛ تشویقها و انتقادهای او قسمتی از وبلاگ من بود . و حالا بخشی از وبلاگ من قهر کرده !!
تو را
تو را ...
نه برای اوقاتی که احساس تنهايی می کنم
نه برای ساعاتی که حس می کنم دنيا خالی است
نه برای زمانی که نياز به نوازش دارم
--
تو را ...
نه برای دقايقی که دلم گرفته
نه برای احساس دلتنگی ام ؛ نمیخواهم
--
برای اوقاتی که سرشار از عشقم
برای روزهاي آفتابی که شاد شادم
برای روزهايی که احساس ميکنم دنيا لبريز از آدمهايی است که دوستم دارند
و برای وقتهايی که می خواهم يک نفر را بی توقع دوست داشته باشم ؛
تو را می خواهم .undefined
يک توضيح مهم
سلام .
اين فرد متشخصی که برای من نظرات کارشناسانه ميفرسته ( مريم ) خواهر منه .
اصلا از حرفهاش تعجب نکنید .
يک نفر ديگر...
چقدر خوبه... « يک نفرو » داشته باشی که براش حرف بزنی
چقدر خوبه ... « يک نفرو » داشته باشی که برات حرف بزنه
چقدر خوبه ... «يک نفر » باشه که وقتی دلت گرفته نوازشت کنه
چقدر خوبه ... « يک نفرو » داشته باشی که وقتی مشکلی داری کمکت کنه
چقدر لذت بخشه بدونی « يک نفر » هست که از تو مراقبت می کنه
... بدونی نگران تو ميشه
چقدر خوبه ... « یک نفر » از تو حمایت کنه
چقدر خوبه ... « يک نفرو » داشته باشی که شبها قبل از خواب به يادش باشی ؛ در طی روز بهش فکر کنی و با ياد اون احساس خوبی بهت دست بده
چقدر خوبه « يک نفرو » دوست داشته باشی
چقدر خوبه « يک نفر » دوستت داشته باشه
و از اينها بهتر
چقدر زيباست تـــو اين « يک نفر » برای کس ديگری باشی .
که ...گاهی بايد از مردی گذر کرد
شنــيـــــدم از ميـــــــــــــــان حرفهايت
کـــه روزی مــــی روی از پیشم امــا
نگــــاهت کـــردم و هــــر گز نگفــــــتم
بـمـــان يا .. می شوم بی تو چه تنها
-----
نمــــيخواهــــــم بگــــــــويم رفتــن تو
تمام رنگـــــــــــــــها را تيــــــره کـــرده
نمی گـــــــويم که می خواهم بمانی
و عشــــــــــقت روح من را چيره کرده
----
نمیگــــویم کــــــــلامی تـا نخنـــدی
بــه مــــــــن و حــــرفهای ســـــاده من
به یغمــــــا می بـری با خنده هایت
دل آزرده آزاده مـــــــــــــــــــــن
----
نمیخواهــــــــم بمـــــانی و بگویی
کـــــــه مـــن هستم دلیل ماندن تو
نه مــــنت بر ســــــرم بــــــگذار و بگذر
گـــــذشتم از تــــــو مــــن با راندن تو
---
نمی خواهـــــــــم که حتی خاطراتت
درون ذهـــن مــــن باقــــی بمــــــاند
گـــــــذشتم از گذشته ؛ بگــذر از من
نمی خواهــم لبت نـــــامم بخـــواند
----
بـــــــــرو آمــــــوختم از با تــو بــــودن
که گـــاهی باید از مردی گذر کرد
گــذشته ها گذشت آینده باقیست
نبـــاید آنچــــه مانــده را هـــــدر کرد
يک قالب ...
تا ديروز « من » بود .
امروز لبريز از« تو »
به دنبال راهی هستم
فردا ما باشيم
اما : من ؛ من بمانم
و تو ؛ تو
غربالی به دست گرفته ام ـ از ما ـ
من و تو را از هم جدا کنم
من ؛ من بمانم سرشار از تو
تو ؛ تو بمانی ابريز از من
توضيح
سلام .
در مورد نوشتن شعر کمی بی دقتی کردم :(
شرمنده . شما لطفا درست بخونید و فاصله بین مصرع ها را رعایت کنید .
تو و من
تـــــــو و من فاصله بين دو دستيم کـــه از اول به آخر بوده ؛ هستيم
تــــــو و مــن زاده يـک سرنوشتيم که يـــک افســانه ديگـر نوشــتيم
مـــن و تـــو خويشتن را برده از ياد به يـاد هم در اين دنــيای اضــداد
اگــــــــر يک بار ديگــر بـاز گـــــردی خــيال خـــواب من آغـــاز گــردی
نشانی گر دهی اينبار از خويش بمانی يا که در اين بيت درويش
هـــه دنیا شــده رویای خــوابی که من چون تشته ای و تو سرابی
نمیدانم چـــــرا گم می شوی تو به بعــد آمــــــــدنها مـــی روی تـو
کـــجا بــاید بـه دنـبــالت بگردم ؟ تو را در خـــواب هـــم پیدا نکردم
خــدا هم خسته شد از التماسم ببین .. اشکم شده بر تن لباسم
جـــوابم را بـــده تو بــــی وفایی ؟ نمیخواهی به رویایم بیایی ؟
و یا من کم به فکر چاره هستم ؟ که به رویای خـوابی دل نــــبستم
دلم گوید که شاید قسمت این است تو و من را صلاح و نعمت این است
ولی دل هــم هوایی مــی شـود گــــاه به دنبــــــال دلــــش دل می رود گــاه
و در پـــایان فقــط یک حـــــــرف دارم : تحــــمل گفـــــته که من شرمســارم
مـــن و تـــو صبــــــر را شرمنده کردیم تــو و مــــن امتــــحان را بنده کردیم
تــــو و مــــن گر چه که از هم جداییم ولـــــی راضــی به تقـــدیر خـداییم
دوست داشتی چه کسی باشی ؟
مارگارت تاچر ... زويا پيرزاد ... فاطمه حقيقت دوست ... کلئوپاترا ... جنيفر لوپز ... هديه تهرانی ... ملکه اليزابت .... يا حتی مردها
دلم نمی خواد جای هيچکدام از اينها باشم .
جای هيچسیاستمداری.. نویســنده ای ... هنـــر پيشه ای . هيچ خوانـنده ای . هيچ آدم مشهور يا گمنامی . دلم نميخواد جای هيچ کدام باشم . هيچ کس ديگر جز خودم .
بيشتر از هر کسی دوست دارم خودم باشم . خوب يا بد مهم نيست ( البته دليلی برای خوبی يا بدی داشته باشم ) اما خودم باشم . ليلا ...
دلم نميخواد آدم ديگری بودم . دلم ميخواد بتونم خودم باشم شخصيتی بسازم که هرگز دلش نخواد یک نفر ديگه باشه يا حسرت بخوره که چرا يک نفر ديگه نشده . بجای آرزو و حسرت تلاش کنم چيزی را پنهان نکنم اگر بدی ای دارم بگم : بله من اين بدی را دارم اما بدی ام هم جزئی از منه . قايمش نمی کنم . يا اگر خوبی مطمئن باشم که حقيقت داره و تظاهر نيست .
واسه اين و اون تظاهر به خوبی نکنم يا اينکه بدی هامو پنهون کنم .
دلم ميخواد خودم باشم . به خودم ببالم چون خودم هستم و حتی يک لحظه خودمو جای ديگران نبينم .
دلتنگی
به ياد ندارم کسی دلتنگی را تعريف کرده باشد و يا اينکه دليلی برای دلتنگی پيدا کرده باشد . دلتنگی من با تمام بی دليل بودنش باز هم زيباست . شايد هيچ حسی اين قدر سيال نباشد . جاری در فکر من ... در احساسم . شاید هیچ حس دیگری مانند دلتنگی نتواند درونم را به تسخير در بياورد . همه موجودات جهان در دلتنگی های حضور دارند . و فقط وقتی دلتنگم « تنها » نیستم . دلتنگی های من وسيع هستند و بی انتها .
دلتنگی تمام بايد و شايد ها را خاموش می کند . تمام وجودم را تصاحب می کند و من هيچ اصراری برای رهايی از آن ندارم . خودش می آيد و می رود و هر از گاهی که دير می آيد دلتنگش می شوم . طعم غم دارد . شبیه هم هستند .
دلتنگی های من نه ابتدایی دارد و نه انتهایی . وقتی به خودم می آیم در آن غرق شدم .
همیشه دلتنگی هایم به جایی متصل هستند . و کمتر پیش می آید که مبدأ را پیدا کنم . وقتی دلتنگم دلم نمی خواهد بر روی بر گه بنویسم . بر خلاف بقیه اوقات که از بازی با کلمات لذت می برم « کلمه ای را بر روی بر گه بنویسم و ساعت ها به تماشای یک کلمه بنشینم » تنها وقتی دلتنگم همه حا در سکوت است . درونم خالی از هر گفتگویی است و من در سکوت می توانم درونم را زیر و رو کنم . به هم بریزم و یک بار دیگر مرتب کنم .
مثل يک رستاخيز ... تمام خفته ها بيدار می شوند ... و يک بار ديگر به نوع جديد زندگی فکر می کنند . وقتی دلتنگم بيشتر از هميشه به حرف های خودم گوش می کنم برای خودم حرف می زنم . هر بار حرفی را کشف می کنم . حرفی را می شنوم که تا بحال نشنیدم . و امروز هم همینطور : « دختری دارد از ياد خود می رود » امروز حرفم این بود .
دلتنگ خودم شدم . این بار دلیلی برای دلتنگی دارم .
دلم برای خودم تنگ شده ... .
آزادی ... چون من دوستت دارم
- آزادی .
من دوستت دارم و برای همين آزادی . ميتوانی هر که را که بخواهی دوست داشته باشی .
دوستت دارم و برای همين حتی اگر من را انتخاب نکنی ناراحت نخواهم شد . دوستت دارم و آزاد می گذارمت که حتی به من فکر هم نکنی .
ميتوانی بی اينکه ثانيه ای به من فکر کنی ... ساعتها و يا شايد سالها ديگری را دوست داشته باشی و تنها به او بينديشی .
من دوستت دارم و لذت دوست داشتن را چشيده ام پس آزادت می گذارم تا تو هم دوست داشته باشی و از دوست داشتن لذت ببری و آرزو می کنم کسی که دوستش داری تو را دوست بدارد .
دوستت دارم و از تو فقط همين را ميخواهم که بگذاری دوستت داشته باشم .
دوستت دارم . تو هم آزادی که کسی را دوست داشته باشی ( اين را می گويم اماخوب ميدانم که برای دوست داشتن از من اجازه نخواهی گرفت . دوست داشتن کار دل است يک نفر آهسته آهسته قلبت را تسخير می کند )
دوستت دارم و تو آزادی که کسی را برای دوست داشتن انتخاب کنی . من يا هر کسی که بخواهی ... .